تبليغاتX
پله های مرمر
شمع را گفتم چراشبهاتوگریان میشوی؟

صبحدم ازدیده ها مستوروگریان میشوی

گفت نشنیدی مگر مجنون عشق عریان شده

حال مجنون راتواز لیلی بپرس ای خودپرست

تابدانی عشق یعنی سوختن باهرچه هست

عاشقی آتش به جان هر مجنون میزند

دیده ودل را به امواجی پر ازخون میزند

عاشق یعنی که باید سوختن مانندشمع

ظلمتی راروزوشب افروختن مانندشمع

یوسفی گر عاشقی ازسوختن پروامکن

دیده راجزروبه سوی عالم بالا مکن

+ نوشته شده توسط پنگوئن در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 20:5 |
زمین لرزید       شب ترسید

وسرمای سکوتی درجهان پیچید

میان خاک وخون گم شد

هیاهوی عروسکها

تمام عشقها مدفون

شکسته قلب کودکها

 میان کوچه ها تنها

غبارست وسکوت ومرگ

به پوچی زمان پیوست

تاریخ بزرگ ارگ

+ نوشته شده توسط پنگوئن در دوشنبه پنجم بهمن 1388 و ساعت 17:19 |
مست آواره بسی شادشود درشب سرد

که بیفتد به سرراه وبگیرد عسسش 

 

مهترا رمز بزرگی دربشردانی که چیست ؟

مردم محتاج رابرخود مقدم داشتن 

+ نوشته شده توسط پنگوئن در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 11:8 |
اگرروزی کسی ازمن بپرسد

که دیگرقصدت ازاین زندگی چیست؟

بدوگویم که چون میترسم ازمرگ

مراراهی به غیراززندگی نیست!

من آن دم چشم بردنیا گشودم

که بار زندگی بردوش من بود

چوبی دلخواه خویشم آفریدند

مراکی چاره ای جززیستن بود

من اینجامیهمانی ناشناسم

که باناآشنایانم سخن نیست

به هرکس روی کردم،دیدم آوخ!

مراازاوخبر،اورازمن نیست

حدیثم راکسی نشنید،نشنید

درونم راکسی نشناخت،نشناخت

براین چنگی که نام زندگی داشت

سرودم راکسی ننواخت،ننواخت

برونم کی خبردادازدرونم

که آن خاموش واین آتشفشان بود

نقابی داشتم برچهره،آرام

که درپشتش چه طوفانها نهان بود

همه گفتند عیب ازدیده ی توست

جهان رابدچه میبینی که زیباست

ندانم راست است این گفته یا نه

ولی دانم که عیب ازهستی ماست

چه سودازتابش این ماه وخورشید

که چشمان مراتابندگی نیست

جهان راگرنشاط زندگی هست

مرادیگرنشاط زندگی نیست

+ نوشته شده توسط پنگوئن در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 16:9 |
ای که ازمردن من زنده شدی

چه ازاین زنده شدن حاصل توست؟

کینه تلخ مرا کم مشمار

که به خونخواهی من قاتل توست

تابه دندان بکند ریشه تو

میتپد دررگ من کینه تو

گور عشق من اگرسینه توست

گورعشق توشودسینه من

تب تندی که مراتشنه گداخت

عشق من بودومرادشمن بود

درتوبیمایه اگردرنگرفت

چکنم قلب توازآهن بود

کاش ازسینه خودمیکندم

این نهالی که به خون پروردم

کاش چون مرگ تورامی دیدم

ازتو وعشق توبس می کردم

دل تومرده صفت خاموش است

دل من پرتپش از سوداهاست

چه توان کرد که خشکی خشکی است

چه توان گفت که دریا دریا ست

هان مپندار مپندار ای زن

که چنین زود دل ازمن کندی

تو به هرجا که روی تنهایی

تو به هرجاکه روی پابندی

من تورا بازبه خود خواهم خواند

+ نوشته شده توسط پنگوئن در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 16:4 |
ادامه یه قصه رو توی ادامه مطلب دنبال کنید

دودگرفته است افق،بازکجاسوخته؟

آتش آه کسی بازکراسوخته؟

خانه ای ازخاطرات ساختم،خانه ای

سقف وستون ریخته،صحن وسراسوخته

بادبه پتیارگی پیک چه دوزخ شده است؟

کزنفس اش هرچه گل درهمه جاسوخته

این تل خاکسترین،شعرمن است آری این،

همهمه ها ریخته،زمزمه هاسوخته

«با»ی بهشت تورا،نقطه ی برزخ نوشت

بین زنخدان وزلف سیاسوخته!

عشق چه خوش گفت دوش،باخردخیره کوش:

پای توچوبین ومن یکسره پاسوخته

باهمه عریانی اش درپس صدپرده بود

جامه زجهن کرده بود،رندقباسوخته

صاعقه باخرمنی گفت که:بازازمنی!

آه که عمری دلم زین من وماسوخته

سوخت نه عاصی همان،زآتش عصیان که ماند

هم پرابلیس وهم،دست خداسوخته

هرگل آتش براو،خرمنی ازگل شده است

هم چوخلیل آنکه در،عین رضاسوخته

هیمه شدم جان وتن مستعدسوختن

تاتوبدانی چرا،عشق مراسوخته

خواهی ام این سان بسوز،خواهی ام آن سان بساز

من همه زآن توام،سوخته ناسوخته

+ نوشته شده توسط پنگوئن در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 18:57 |
یه وکیل وقتی که میبینه  موکلش  به جرم قتل زندانی شده وحکم اعدام براش صادر شده .با اینکه میدونه که بی گناهه  ولی وقت زیادی نداره باید هرطوری که هست مدرکی برای اثبات بی گناهی موکلش پیدا کنه . پروندشو زیرورو میکنه  میفهمه که موکلش گفته ساعت حادثه تو یه جنگل بوده و اتفاقا دستکششم اونجا گم کرده.  یهو فکری به ذهنش می رسه توی روزنامه فردا یه آگهی میزنه که یه  دستکش توی فلان جنگل گم شده و جایزه خوبی برای یابنده در نظرمیگیره .از قضا یه پیرمردی زنگ میزنه وخلاصه معلوم میشه که این دستکش همونه .وکیل فورا میره سراغ پیرمرده و یه شهادت نامه  رو که نشون میداده پیرمرد این دستکشو دقیقا توی حوالی ساعتی که قتل اتفاق افتاده پیدا کرده به پیرمرد میده تا امضا کنه  .دیگه وقت زیادی نداشته تا چند ساعت دیگه موکلشو اعدام  میکردن و اون باید این مدرکو به دست قاضی می رسوند. توی قطار برگشت خوابش میبره  یهو صدای دادو بیداد میادکه  قطار آتیش گرفته . وکیل خودشو سریع به بیرون پرت میکنه ولی یادش میره مدارکو باخودش بیاره همین که میره مدارکو بیاره  یه زن داد میزنه بچه م توی قطار لطفا نجاتش بدین ولی وکیل اونقدر وقت نداشته که هم بچه رو نجات بده هم مدارکشو ،یا بچه توآتیش میسوخته  یا مدارک میسوخت و موکلش اعدام میشد به نظر شما وکیل چی کرده؟  بعدا مینویسم کدومو انتخاب کرده
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پنگوئن در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 19:0 |
خوبه دل آدم سنگ باشه چون:

1-به این زودیا حرف آدما توش اثرنمیکنه                                    

2-اگه اسم یه نفرروش حک بشه واسه همیشه می مونه مگراینکه بشکنه

3-شکستنش سخته                                                                  

4-شاید بشه رنگش کرد ولی همیشه سنگ می مونه                          

5-نمیشه اونو سوزوند                                                            

 

خوب نیست دل آدم سنگ باشه چون:

1-هر کی بخواد بره توش سرش میخوره به سنگ                          

2- اصلا نرم نمیشه مگه اینکه دیگه سنگ نباشه                            

3-اگه ترکی روش بیفته تا ابدمی مونه                                        

4-برای اینکه یه نفر ازش بیاد بیرون باید حتما بشکنه                      

5-اگر بشکنه دیگه شکسته                                                     

6-واسه کسی نمیتپه                                                               

7-وقتی پر حرارته نمیشه بهش نزدیک شد چون می سوزونه             

+ نوشته شده توسط پنگوئن در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 17:4 |

این ترک نیست به رخساره ما

آیینه گفت

چین پیری است

توگفتی

که به سیمای شماست

بغض اوپرشدو در چشم زلالش ترکید

ازغم توست شیاری که به پیشانی ماست

روی گرداندی واندوه تو بر گونه چکید

چشم گریان تو بر چهره دیوارفتاد

پاره سنگی چودل ازسینه اوبیرون جست

پیش پای تو فرودآمدوازکارفتاد

آه دیوار

 تو گفتی

چه شد آن سایه من

که شبی ماه به رخسارتورقصانیدش؟

نیست افسوس!

سرازشرم به پایین انداخت

خنده بی سبب مانخندانیدش

روی گرداندی وتصویر تودرآب نشست

برکه جان کیست؟

تو پرسیدی واوهیچ نگفت

میشناسی تومرا؟

بازتوپرسیدی وماه

رفت وابر آمدوتصویرتراپاک نهفت

اشک گرم تو فرودآمدوبرگونه چکید

اشک گرمی که دراو شادی وغم پنهان بود

آب وآیینه ودیوارتورا میجستند

دل من نیزبه سودای توسرگردان بود

همه رادیدی ونام منت ازخاطررفت

همه خواندی وتصویر من ازدل راندی

پاریا بودم وچون سوختم از آتش قهر

مشت خاکسترم ازخشم بر آب افشاندی

چون گل ماه که پرپرکندش پنجه موج

غنچه یاد تو پرپرشد و بر خاک نشست

دل من آییته بودوپر ازنقش تو بود

دیگرآن آیینه کزنقش تو پربود شکست

نادرنادرپور

(پاریا قوم معروف هندوست که درنزد اقوام دیگر آن کشور نجس شمرده میشودوکالبدافرادآن پس ازسوختن درآتش وخاکسترشدن به آب رودگنگ می سپارند)

+ نوشته شده توسط پنگوئن در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 16:11 |
ای که ازمردن من زنده شدی

چه ازاین زنده شدن حاصل توست؟

کینه تلخ مرا کم مشمار

که به خونخواهی من قاتل توست

تابه دندان بکند ریشه تو

میتپد دررگ من کینه تو

گور عشق من اگرسینه توست

گورعشق توشودسینه من

تب تندی که مراتشنه گداخت

عشق من بودومرادشمن بود

درتوبیمایه اگردرنگرفت

چکنم قلب توازآهن بود

کاش ازسینه خودمیکندم

این نهالی که به خون پروردم

کاش چون مرگ تورامی دیدم

ازتو وعشق توبس می کردم

دل تومرده صفت خاموش است

دل من پرتپش از سوداهاست

چه توان کرد که خشکی خشکی است

چه توان گفت که دریا دریا ست

هان مپندار مپندار ای زن

که چنین زود دل ازمن کندی

تو به هرجا که روی تنهایی

تو به هرجاکه روی پابندی

من تورا بازبه خود خواهم خواند

من تورا ازتورها خواهم کرد

تا کنارم بنشینی همه عمر

بندت ازبندجدا خواهم کرد

نادر نادرپور

+ نوشته شده توسط پنگوئن در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 17:35 |

مردم نمیدانند پشت چهره من

یک مردخشماگین دردآلوده خفته است

مردم زلبخندم نمیخوانند حرفی

تاآنکه دانند

بس گریه ها درخنده تلخم نهفته است

وزدولت باران اشکم

گلهای غم درجان غمگینم نهفته است

من هیچگاه بردردخودزاری نکردم

اندوه من اندوه پست آب ونان نیست

این اشکهای بی امان ازتوپنهان

جزگریه برسوگ دل بیچارگان نیست

شبهازبام خانه ویرانه خود

هرسوبه بامی می رود موج نگاهم

در گوش جانم میچکد بانگی که گوید

من دردمندم

من بی پناهم

ازسوی دیگربانگ میآید که ای مرد

من تیره بختم

من موج اشکم

من بی پناهم

+ نوشته شده توسط پنگوئن در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:1 |
چه شبهاکه درکارگاه خیال

زالماس ومرمربتی ساختم

به هرسوپی یاری آرام بخش

بسامرکب آرزوساختم

سرانجام صیدمن آمدبه چنگ

زپیروزمندی سرافراختم

به کام دلم دلبری یافتم

ولیکن به یک لحظه ننواختم

توبودی دل آرام گمگشته ام

که یک دم به یادت نپرداختم

زبخت بدم چشم جان کوربود

توالماس بودی ونشناختم

زچنگم ربودند دزدان تورا

درآتش چه شبهاکه بگداختم

ندامت شررزدبه جانم که من

تورابرده بودم ولی باختم

+ نوشته شده توسط پنگوئن در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 22:31 |
خداوندا به دلهای شکسته

به محرومان درغربت نشسته

به آن عشقی که ازنام توخیزد

بدان خونی که درراه توریزد

به مسکینان ازهستی رمیده

به غمگینان خواب ازسرپریده

به مردانی که درسختی خموشند

برای زندگی جان میفروشند

همه کاشانه شان خالی زقوت است

سخنهاشان نگاهی درسکوت است

به طفلانی که نان آورندارند

سرحسرت به بالین میگذارند

به آن درمانده زن کزفقرجانکاه

نهدفرزندخودرابرسرراه

به آنکودک که ناکام است کامش

زپامی افکندبوی طعامش

به آن جمعی که ازسرما به جانند

زآه جمع گرمامیستانند

به آن بیکس که باجان درنبرداست

غذایش اشک گرم وآه سرد است

به ان بی مادر ازضعف خفته

سخن ازمهرمادرناشنفته

به آن دختر که نا دیدی گناهش

عبادت خفته درشرم نگاهش

به آن چشمی که ازغم گریه خیز است

به بیماری که باجان درستیزاست

به دامانی که ازهرعیب پاک است

به هرکه که ازگناهش شرمناک است

دلم راازگناهان ایمنی بخش

به نور معرفتهاروشنی بخش

+ نوشته شده توسط پنگوئن در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 16:52 |
علاقه ومحبت شدیدی که در گذ شته به تو ابراز میکردم

دروغ بود .افسانه ودر حقیقت نفرت من نسبت به تو

روزبه روزشدیدتر میشودوهرچه بیشترتورا میشناسم

به دورویی توبیشترپی میبرم

این احساس درقلب جای میگیردکه بالاخره باید

از هم جداشویم ودیگربه هیچ وجه حاضرنیستم

دردوستی ورفاقت باهات شریک بشم واگرچه عمر دوستی کوتاه بود

درهمین مدت کم تونستم به طبیعت وهوسهای تو پی ببرم

این رودونستم که

این لجاجت وتندخویی تورابدبخت خواهدکرد

اگردوستی ماسربگیردتمام عمر

را باپشیمانی خواهیم گریست وحالا دیگرجداازهم

خوشبخت خواهیم بودوحالا لازم است که بگویم

این موضوع را هیچ وقت فراموش نکنومطمئن باش

این نامه را سرسری نمینویسم وچقدرناراحت کننده است که اگر

باز هم درصد د دوستی باتوباشم وبنابراین ازتو میخواهم

جواب نامه مراندهی چون نامه تو سراسر

دروغ وتظاهر به

 محبت بود وتصمیم گرفتم برای همیشه

تورافراموش کنم چون به هیچ وجه نمیتوانم

خودم را راضی کنم که دوستت داشته باشم

حالا فقط اون خطوطی که داره بخون

+ نوشته شده توسط پنگوئن در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 13:33 |

درمیان گونه گونه مرگها

 تلخ تر مرگی است مرگ برگها

زان که در هنگامه اوج وهبوط

  تلخی مرگ است هنگام سقوط

وز دگر سرخوشترین مرگ جهان

زان چه بینی آشکاراونهان

رو به بالا وز پستی ها رها

خوشترین مرگ است مرگ شعله ها

+ نوشته شده توسط پنگوئن در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 22:27 |


Powered By
BLOGFA.COM