این ترک نیست به رخساره ما
آیینه گفت
چین پیری است
توگفتی
که به سیمای شماست
بغض اوپرشدو در چشم زلالش ترکید
ازغم توست شیاری که به پیشانی ماست
روی گرداندی واندوه تو بر گونه چکید
چشم گریان تو بر چهره دیوارفتاد
پاره سنگی چودل ازسینه اوبیرون جست
پیش پای تو فرودآمدوازکارفتاد
آه دیوار
تو گفتی
چه شد آن سایه من
که شبی ماه به رخسارتورقصانیدش؟
نیست افسوس!
سرازشرم به پایین انداخت
خنده بی سبب مانخندانیدش
روی گرداندی وتصویر تودرآب نشست
برکه جان کیست؟
تو پرسیدی واوهیچ نگفت
میشناسی تومرا؟
بازتوپرسیدی وماه
رفت وابر آمدوتصویرتراپاک نهفت
اشک گرم تو فرودآمدوبرگونه چکید
اشک گرمی که دراو شادی وغم پنهان بود
آب وآیینه ودیوارتورا میجستند
دل من نیزبه سودای توسرگردان بود
همه رادیدی ونام منت ازخاطررفت
همه خواندی وتصویر من ازدل راندی
پاریا بودم وچون سوختم از آتش قهر
مشت خاکسترم ازخشم بر آب افشاندی
چون گل ماه که پرپرکندش پنجه موج
غنچه یاد تو پرپرشد و بر خاک نشست
دل من آییته بودوپر ازنقش تو بود
دیگرآن آیینه کزنقش تو پربود شکست
نادرنادرپور
(پاریا قوم معروف هندوست که درنزد اقوام دیگر آن کشور نجس شمرده میشودوکالبدافرادآن پس ازسوختن درآتش وخاکسترشدن به آب رودگنگ می سپارند)
+ نوشته شده توسط پنگوئن در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت
16:11 |